تبليغاتX
... و خدایی که در این نزدیکیست




















... و خدایی که در این نزدیکیست

سلام
این پست برای آن هایی است که کنکور دارند، برای آن هایی است که برای کنکور خوانده اند و برای آن ها که حتی یک صفحه هم نخوانده اند و برای آن هایی است که زنده اند و نفس می کشند.

 


روزی 3 بار هر دفعه 10 دقیقه صبح و ظهر و شب خودت رو فرض کن از روی مانع با موفقیت گذشتی. هر دفعه هم یک متر ارتفاع مانع رو ببر بالا. نترس. تا 100 متر جا دارد.

نترس . . . . . . . . . . . میتونی!



                                                                                                                               

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 14:37 توسط شیدا| |

 ازکسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند

از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.

ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .

از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگذارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان می دهند.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 17:58 توسط شیدا| |


زندگی باید کرد...

گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید روئید در پس این باران ...

گاه باید خندید بر غمی بی پایان..




نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 23:1 توسط شیدا| |

سال نـــــ ـو می شود...زمین نفسی دوباره می کشد،برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند...
و پرنده هابر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تـــــــــ ــــو…ما… !
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد ... ســ ـ ــال نو مبارک…!:[گل]


*دعا کنیم نزدیک تحویل سال           هیچ آرزویی نشه هیچ وقت محال


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:43 توسط شیدا| |

شگفتا! 

وقتی بود نمی دیدم 

وقتی می خواند نمی شنیدم 

وقتی دیدم که نبود 

وقتی شنیدم که نخواند 

چه غم انگیز است وقتی 

چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد 

می نالد 

و تو تشنه ی آتش باشی و نه آب 

و وقتی چشمه خشکید و از آسمان آتش بارید 

و از زمین آتش روئید 

تو تشنه ی آب گردی و نه آتش 

و بعد عمری گداختن 

از غم نبودن کسی که 

تا بود از غم نبودن تو می گداخت
 


(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 15:47 توسط شیدا| |

عقربه های ساعت را نگاه کن ، پر شتاب میگذرند. این شتاب عقربه های ساعت ، همان لحظه های گذر عمرند ، عمری که نمی توانی برگردانی اش ، مثل بهاری که رفته و خزانی جایش را گرفته است ...

کاش میشد برای لحظاتی هر چند کوتاه ، این عقربه ها را نگه داشت !

اما تو که مثل عقربه های ساعت نیستی ، هستی؟

تو میتوانی لحظاتی بایستی و تفکری و نگاهی شاید ، نمی توانی؟

می دانم لحظه های گذران عمر را نمی توان بازگرداند ، کودکی از دست رفته ، نوجوانی تمام شده و جوانی را که دارد میگذرد...

اما لحظه ای بایست ، نفسی تازه کن و در آینه ادراکت ، نظری به خویشتن بینداز...

نکند در این کذر تند ، خودت را جا بگذاری ، فراموش کنی ، از یاد ببری...

خودت را نگاه کن که تصویری روشن از هدفی ، سرشاری از نشانه های روشنی از او ، از هدف از چرایی بودن و اگر خودت را نبینی ، نیابی و نشناسی...چگونه می خواهی او را بشناسی ، هدف را ، راه را ، جهان را...

او تو را تجلی گاه حضور خویش خواسته و تو همه جا به دنبال او گشته ای ...!

حالا در این سرزمین ، در این جایگاه هبوط آدم ، دمی چشم هایت را ببند و با چشم دل ، خودت را بنگر خودت را ببین ، بشناس و دریاب تا نشانه های او را ببینی ، او را بشناسی و هدف را دریابی..

این شاید کوتاهترین و نزدیکترین راه رسیدن باشد...


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 21:39 توسط شیدا| |

دشت هایی چه فــــــــــراخ!

کوه هایی چه بلنــــــــــد!

من در این آبادی ، پی چیزی می گشـــــــتم

پی خوابی شــــــاید،

پی نوری ، ریگی ، لبخنـــــــــدی

پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم:

چه کسی با من ، حرف می زد؟

راه افتــــــــادم

یونجه زاری ســــــر راه ،

لب آبی ، گیوه ها را کندم و نشــــــستم ، پاها در آب :

من چه سبــــــزم امروز!

و چه اندازه تنم هُشـــــیار است!

نکند اندوهی ، ســــر رسد از پس کوه

چه کسی پشـــــت درختان است؟

ظهر تابســـــــتان است.

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .

آری ! تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا ســـــر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند.


سهراب سپهری





نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 20:31 توسط شیدا| |


خدایا! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را...
خدایا!فقط با تو قسمت کنم
خدایا!بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا کمک کن به من...
نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر
"فرشته"
همان شهری که بر سر در آن
کسی اسم رمز شما را نوشته..
خدایا!کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا!دلم را که هرشب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:24 توسط شیدا| |



خدایا مرا از عذابت نترسان که از چیزی که تا بحال ندیده ام نمی ترسم.

به من وعده بهشتت را نده که تا این دنیای زیبا را نقد در دست دارم ، طمعی به آن بهشتت ندارم.

اما نکند لحظه ای نگاهت را از من برگردانی که هرگز تاب دوریت را ندارم...

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 12:27 توسط شیدا| |



سرمشق های آب بابا یادمان رفت


رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

 

گل کردن لبخند هم کلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

 

ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته

آن روزهای بی کلک را یادمان رفت

 

راه فرار از مشق های زنگ اول

ای وای ننوشتم آقا، یادمان رفت

 

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

 

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش بخیر...! اما خدا را یادمان رفت

 

فردا چه کاره می شوی؟ موضوع انشاء

ساده نوشتیم آنقدر، تا یادمان رفت

 

دیروز تکلیف آب، بابا بود و خط خورد

تکلیف فردا...! نان و بابا، یادمان رفت

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 14:56 توسط شیدا| |



در لحظه نا امیدی : امیدت به خدا باشد او امید نا امیدان است و همیشه به یاد داشته باش که "این نیز بگذرد.


در لحظه تنهایی : پروردگار را صدا بزن. او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد. همین الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی. فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایی هاست.


در لحظه نیاز: حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن زیرا " نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت است و اگرنه ذلت در حالی که طلب از او اگر برآورده شود نعمت است و اگر نه حکمت." و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است.


در لحظه های دردناک : به خداوند اعتماد کن. اوبهترین معتمد است و هرگز پشت تو را خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.


در لحظه دلشکستگی : دلت را به خدا بده و او بهترین مونس است همیشه برای تو وقت دارد و هیچ گاه دل تو را نمی شکند.


در لحظه عاشقی : خالق عشق را در نظر داشته باش. باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید


در لحظه نگرانی و دلواپسی: از ذکرش غافل نشو چون " یاد خدا آرام بخش دل هاست." همه چیز در حیطه قدرت و کنترل اوست. پس توکلت فقط به خدا باشد. کارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد.


در لحظه ضعف و ناتوانی : از قادر مطلق توانایی بخواه. هیچ چیز برای او غیر ممکن نیست


در لحظه تاریکی : با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده


در لحظه پریشانی : به خداوند پناه ببر که او امن ترین پناه گاه است


در لحظه دلتنگی : با معبود خود راز و نیاز کن. او دانای اسرار نهان و محرم رازهاست

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 11:29 توسط شیدا| |


دلم گاه گاه می گیرد در پس ثانیه ها یی  که

سینه خیز در وجود ساعتم با جان کندن تمام

پیش می روند....

دلتنگ لحظه هایی شدم که هنوز نیامده.....



می خواهم خسته دلم را به باد بسپارم
خود سوی تاریکی شب روم
آسوده و بی خیال
دور از هیاهوی دل
در آغوش آسمانم
شبی بخوابم
خسته تن سردم را در بر شب
گرما ببخشم
بیهوده سخن می گویم با خویشتن
خسته تن من یخ ، زده است
و در بطن آن
قلبم از تپیدن ایستاده است
.......
می خواهم خسته جانم را درمان کنم




روزگارا که چنین سخت به من میگیری !!!

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیر تر از دیروزم...


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 15:33 توسط شیدا| |


در وار کوچه های انتظار دعایم کن ، در تنگنای درون غزلها دعایم کن از چه غریبم که دیدگانم به غروب عشق ماند.و به فکر کدامین لاله هستم که اشک در خاکریز چشمهایم برق میزند.

نمیدانم در ساحل شب ب جستجوی کدامین مهتابم و کرانه آسمان را به دیدار چه کسی نظاره شده ام ، فقط میدان که باران در کنج نگاه تو آمدنی است.




نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 19:25 توسط شیدا| |

خداوندا
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است....





پ.ن : کاش به زمانی بر گردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود...


نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 21:58 توسط شیدا| |



خدایا به حق این شب عزیز همه رو به آرزوهاشون برسون ،ان ده که ان به.
اگه امشب دلت تا یه جاهایی پرکشید ما رو هم از یاد نبر!



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 19:38 توسط شیدا|


تو به من خنديدي ونمي دانستي

که من با چه دلهره ای سیب را از باغچه همسایه دزدبدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست توديد

غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت.

***

من به تو خنديدم

چون که مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

. . . چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تکرار کنان

مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.

نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 21:57 توسط شیدا| |


زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت
زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت
زندگی رودی جاری هر که آمد
کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشبد و رفت
قاصدک این کولی خانه به دوش
روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 21:58 توسط شیدا| |


احساسم را به من باز پس دهید

که زیستن بدون احساس بودن، از نبودن هم سخت تر است

چه شده است ؟! چرا روح مرا به زنجیر می کشید

سایه ی لطفتان هیمه ی آتشی ست که بر جان من شعله میکشد....

رهایم کنید

من نمی خواهم از شما ، هیچ نمی خواهم

نه مهربانی ، نه رحم ، نه عشق ،‌ نه دوستی ،‌ نه محبت نه نگاه

فقط احساسم را به من باز پس دهید .... تا باشم

من پرواز خواهم کرد تا خود ه خورشید و با خورشید یکی خواهم شد

و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت

و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد ....

حتی از ازل نیز خواهم گذشت

تا به سرزمین تهی برسم ، که آنجا مرا آفریدند...

مرا در هراس هیچ، طعام دادند

و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند

من با احساسم تا خود ه آشیانه پرواز خواهم کرد

سینه ی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایت ه بینهایت پرواز خواهم کرد

و تو - تقدیر - تنها نظاره گر پرواز من خواهی بود

و دیگر هیچ ....

دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 23:8 توسط شیدا| |


Design By : Night Skin